جلد 17- گفتارها در دین و قرآن و فلسفه احکام

       

 بســــــــم الله الرحـــــمن الرحیـــــــــــم 

 

 برای مشاهده متن کتاب روی تصویر بالا کلیک کنید!

 

بخش های اصلی جلد هفدهم عبارتند از:

 

         کتاب شصتم:            گفتارهای علامه طباطبائی  در توحید

         کتاب شصت و یکم:    گفتارهای علامه طباطبائی  درباره قرآن و کتاب

         کتاب شصت و دوم:    گفتارهای علامه طباطبائی  درباره دین و فلسفه تشریع احکام

 

 

خلاصه کتاب ها ---   برای آشنائی اولیه با مباحث هر یک از کتاب ها،  خلاصه آنها در انتهای جدول دست راست قرار گرفته است! 

 

خلاصه ای منتخب از جلد هفدهم ( کتاب شصتم تا شصت و دوم )  

 

 

مفاهیم قرآنی  در توحید

 

مفهوم اله واحد

« وَ إِلَهُکمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ  لا إِلَهَ إِلا هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ‏ ... !»

« و معبود شما معبودی است یگانه جز او معبودی نیست او رحمان و رحیم است !»

                                                               (163/بقره)

مفهوم وحدت از مفاهیم بدیهی است که در تصور آن هیچ حاجت به آن نیست که کسی آن را برایمان معنا کند و بفهماند که وحدت یعنی چه؟  چیزی که هست موارد استعمال آن مختلف است ، چه بسا چیزی را بخاطر یکی از اوصافش واحد بدانند ،  مثلا بگویند مردی واحد ، عالمی واحد ، شاعری واحد ، که می‏فهماند صفت مردانگی و علم و شعر که در او است شرکت و کثرت نمی‏پذیرد و درست هم هست ، چون مردی(مردبودن) که در زید است قابل قسمت میان او و غیر او نیست ، بخلاف مردی که در زید و عمرو است - که دو مردند - و دو مردی دارند و مفهوم مردی در بین آن دو تقسیم شده و کثرت پذیرفته است.

پس زید از این جهت - یعنی از جهت داشتن صفتی بنام مردی - موجودی است واحد که قابل کثرت نیست ، هر چند که از جهت این صفت و صفات دیگرش مثلا علمش و قدرتش و حیاتش  و امثال آن واحد نباشد ، بلکه کثرت داشته باشد.

فرق اجمالی بین کلمه «احد» و « واحد»

ولی این جریان در خدای سبحان وضع دیگری بخود می‏گیرد ، می گوئیم خدا واحد است ، بخاطر اینکه صفتی که در اوست - مثلا الوهیتش - صفتی است که احدی با او در آن صفت شریک نیست و باز می‏گوئیم : خدا واحد است چون علم و قدرت و حیات دارد  و خلاصه بخاطر داشتن چند صفت وحدتش مبدل به کثرت نمی‏شود ، برای اینکه علم او چون علوم دیگران و قدرتش و حیاتش چون قدرت و حیات دیگران نیست ، علم و قدرت و حیات و سایر صفاتش او را متکثر نمی‏کند ، تکثری که در صفات او هست تنها تکثر مفهومی است و گر نه علم و قدرت و حیاتش یکی است ، آنهم ذات او است ، هیچیک از آنها غیر دیگری نیست ، بلکه او عالم است بقدرتش و قادر است بحیاتش ، وحی است به علمش ، بخلاف دیگران که اگر قادرند به قدرتشان قادرند و اگر عالم هستند ، به علمشان عالم هستند ، خلاصه صفاتشان هم مفهوما مختلف است و هم عینا .

و چه بسا می شود که چیزی از ناحیه ذاتش متصف به وحدت شود ، یعنی ذاتش ، ذاتی باشد که هیچ تکثری در آن نباشد و بالذات تجزیه را در ذاتش نپذیرد ، یعنی نه جزء جزء بشود ؟ و نه ذات و اسم و نه ذات و صفت و همچنین جزئی نداشته باشد ، اینگونه وحدت همانست که کلمه « احد » را در آن استعمال می‏کنند و می گویند خدای تعالی احدی الذات است و در این استعمال حتما باید به کلمه ذات و مثل آن اضافه شود مگر آنکه در سیاق نفی و یا نهی قرار گیرد که در آن صورت دیگر لازم نیست اضافه شود .

مثل اینکه بگوئیم: « احدی نزد من نیامد!» که در اینصورت اصل ذات را نفی کرده‏ ایم ، یعنی فهمانده‏ ایم: هیچکس نزد من نیامد ، نه واحد و نه کثیر برای اینکه وحدت ، در ذات اعتبار شده بود نه در وصفی از اوصاف ذات ، بله اگر وحدت در وصف اعتبار شود مثل اینکه بگوئیم:« یکنفر که دارای وصف وحدت است نزد من نیامد!» در اینصورت اگر دو نفر یا بیشتر نزد من آمده باشد ، دروغ نگفته‏ ایم ، چون آنچه را نفی کردیم وصف یک نفری بود ، خواستیم بگوئیم یک مرد با قید یک نفری نزد من نیامد و این منافات ندارد با اینکه چند مرد نزد من آمده باشند ، این بطور اجمال فرق میان دو کلمه احد و واحد است.

و سخن کوتاه آنکه جمله:« الهکم اله واحد!» با همه کوتاهیش می‏فهماند : که الوهیت مختص و منحصر به خدای تعالی است و وحدت او وحدتی مخصوص است ، وحدتی است که لایق ساحت قدس اوست ، چون کلمه وحدت بر حسب آنچه مخاطبین به خطاب « اله شما » از آن می‏فهمند ، بر بیش از وحدت عامه‏ای که قابل انطباق بر انواع مختلف است ، دلالت نمی‏کند و این قسم وحدت لایق به ساحت قدس ربوبی نیست.

به بیانی ساده‏تر این که چند قسم وحدت داریم:

  1. وحدت عددی که در مقابل عدد دو و سه و ... است.
  2. وحدت نوعی که می گوئیم: انسان ایرانی و هندی از نوع واحدند.
  3. وحدت جنسی که می گوئیم: انسان و حیوان از یک جنسند.

 در چنین زمینه‏ ای اگر قرآن کریم بفرماید:« معبود شما واحد است!» ذهن شنونده به آن وحدتی متوجه می شود که کلمه « واحد» در نظرش به آن معنا است ، به همین جهت اگر فرموده بود:« الله اله واحد -  الله اله واحد است!» توحید را نمی‏رسانید، برای اینکه در نظر مشرکین هم الله اله واحد است، همچنانکه یک یک آلهه آنان اله واحدند، چون هیچ الهی دو اله نیست، هر یک برای خود و در مقابل خدا اله واحدند .

و همچنین اگر فرموده بود:« و الهکم واحد - اله شما واحد است!» باز آنطور که باید نص و صریح در توحید نبود، برای اینکه ممکن بود گمان شنونده متوجه وحدت نوعیه شود ، یعنی متوجه این شود که اله ها همه یکی هستند ، چون همه یک نوعند و نوعیت الوهیت در همه هست ، نظیر اینکه در تعداد انواع حیوانات می گوئیم اسب یک نوع و قاطر یک نوع و چه و چه یک نوع است ، با اینکه هر یک از نامبرده ‏ها دارای هزاران فرد است .

لکن وقتی فرمود:« و الهکم اله واحد!» و معنای اله واحد را - که در مقابل دو اله و چند اله است - بر کلمه« الهکم» اثبات کرد ، آن وقت عبارت صریح در توحید می شود، یعنی الوهیت را منحصر در یکی از آله ه‏ای که مشرکین معتقد بودند کرده و آن الله تعالی است!

لا اله الا هو!

این جمله نص و صراحت جمله قبلی را تاکید می‏کند و تمامی توهم ها و تاویل‏ هائی که ممکن است در باره عبارت قبلی به ذهن آید ، بر طرف می سازد .

و اما معنای مفردات این جمله:

کلمه: « لا» در این جمله نفی جنس می‏کند و لای نفی جنس اسم و خبر لازم دارد و چون مراد به « اله » هر چیزی است که واقعا و حقیقتا کلمه« اله» بر آن صادق باشد، به همین جهت صحیح است بگوئیم خبر« لا » که در جمله حذف شده که کلمۀ « موجود» و یا هر کلمه ‏ای است که به عربی معنای « موجود» را بدهد، مانند« کائن» و امثال آن، و تقدیر جمله این است که:« لا اله بالحقیقه و الحق بموجود الا الله - یعنی اله حقیقی و معبودی به حق موجود نیست به غیر از الله!» و چون ضمیری که به لفظ جلاله « الله» بر می‏گردد همیشه در قرآن کریم ضمیر رفع است نه نصب یعنی هیچ نفرموده:« لا اله الا ایاه!» از اینجا می‏فهمیم در کلمه« الا »الای استثناء نیست ، چون اگر استثناء بود ، باید می‏فرمود: « لا اله الا ایاه!» نه « لا اله الا هو !» بلکه وصفی است به معنای کلمۀ « غیر» و معنایش این است که هیچ اله به غیر الله موجود نیست .

پس تا اینجا این معنا روشن شد که جمله مورد بحث یعنی جمله:« لا اله الا هو...!» در سیاق نفی الوهیت غیر خداست ، یعنی نفی الوهیت آن آلهه موهومی که مشرکین خیال می‏کردند اله هستند ، نه سیاق نفی غیر خدا و اثبات وجود خدای سبحان که بسیاری از مفسرین پنداشته‏ اند .

شاهدش هم این است که مقام ، مقامی است که تنها احتیاج دارد خدایان دیگر نفی شود ، تا در نتیجه الوهیت منحصر در یکی از خدایان مشرکین یعنی در الله تعالی گردد و هیچ احتیاجی به اثبات الوهیت خدا و بعد نفی الوهیت آلهه ندارد .

علاوه بر اینکه قرآن کریم اصل وجود خدای تعالی را بدیهی می داند یعنی عقل برای پذیرفتن وجود خدای تعالی احتیاجی به برهان نمی‏بیند و هر جا از خدا صحبت کرده ، عنایتش همه در این است که صفات او را از قبیل وحدت و یگانگی و خالق بودن و علم و قدرت و صفات دیگر او را اثبات کند .

 

الرحمن الرحیم!

آوردن این دو اسم در اینجا معنای ربوبیت را تمام می‏کند ، می‏فهماند که هر عطیه عمومی مظهر و مجلائی است از رحمت رحمانیه خدا و هر عطیه خصوصی ، یعنی آنچه که در طریق هدایت و سعادت اخروی دخالت دارد ، مجلای رحمت رحیمیه او است!

المیزان ج : 1  ص :  592

 

 

مفهوم لا اِکراهَ فی الدّین

نفی دین اجباری

« لا إِکْرَاهَ فی الدِّینِ  قَد تَّبَینَ الرُّشدُ مِنَ الغَیّ‏ِ ...!»

« هیچ اکراهی در این دین نیست، همانا کمال از ضلال متمایز شد...!»

(256/بقره)

« اکراه » به معنای آن است که کسی را به اجبار وادار به کاری کنند.

« رشد » به معنای رسیدن به واقع مطلب و حقیقت امر و وسط طریق است.

مقابل رشد کلمه « غی» قرار دارد ، که عکس آن را معنا می‏دهد ، بنابر این رشد و غی اعم از هدایت و ضلالت هستند ، برای اینکه هدایت به معنای رسیدن به راهی است که آدمی را به هدف می‏رساند  و ضلالت هم نرسیدن به چنین راه است ولی ظاهرا استعمال کلمه رشد در رسیدن به راه اصلی و وسط آن از باب انطباق بر مصداق است .

ساده‏ تر بگویم : یکی از مصادیق رشد و یا لازمه معنای رشد ، رسیدن به چنین راهی است ، چون گفتیم رشد به معنای رسیدن به وجه امر و واقع مطلب است و معلوم است که رسیدن به واقع امر ، منوط بر این است که راه راست و وسط طریق را پیدا کرده باشد ، پس رسیدن به راه ، یکی از مصادیق وجه الامر است .

پس حق این است که کلمه رشد معنائی دارد و کلمه هدایت معنائی دیگر ، الا اینکه با اعمال عنایتی خاص به یکدیگر منطبق می‏شوند  و این معنا واضح است و در آیات زیر کاملا به چشم می‏خورد:

« فان آنستم منهم رشدا !»(6/نسا)

« و لقد آتینا ابراهیم رشده من قبل!»(51/انبیا)

و همچنین کلمه غی و ضلالت به یک معنا نیستند ، بلکه هر یک برای خود معنائی جداگانه دارند ، اما این دو نیز با اعمال عنایتی مخصوص ، در موردی هر دو با یکدیگر منطبق می‏شوند  و به همین جهت قبلا گفتیم که ضلالت به معنای انحراف از راه ( با در نظر داشتن هدف و مقصد) است ، ولی غی به معنای انحراف از راه با نسیان و فراموشی هدف است  و غوی به کسی می‏گویند که اصلا نمی‏داند چه می‏خواهد و مقصدش چیست .

و در جمله:

« لا اکراه فی الدین!»

 دین اجباری نفی شده است ، چون دین عبارت است از یک سلسله معارف علمی که معارفی عملی به دنبال دارد  و جامع همه آن معارف ، یک کلمه است و آن عبارت است از اعتقادات  و اعتقاد و ایمان هم از امور قلبی است که اکراه و اجبار در آن راه ندارد ، چون کاربرد اکراه تنها در اعمال ظاهری است ، که عبارت است از حرکاتی مادی و بدنی (مکانیکی) و اما اعتقاد قلبی برای خود ، علل و اسباب دیگری از سنخ خود اعتقاد و ادراک دارد و محال است که مثلا جهل ، علم را نتیجه دهد  و یا مقدمات غیر علمی ، تصدیقی علمی را بزاید .

و در اینکه فرمود:« لا اکراه فی الدین!» دو احتمال هست ، یکی اینکه جمله خبری باشد و بخواهد از حال تکوین خبر دهد  و بفرماید خداوند در دین اکراه قرار نداده و نتیجه ‏اش حکم شرعی می‏شود که : اکراه در دین نفی شده و اکراه بر دین و اعتقاد جایز نیست!

و اگر جمله ‏ای باشد انشائی و بخواهد بفرماید که نباید مردم را بر اعتقاد و ایمان مجبور کنید ، در این صورت نیز نهی مذکور متکی بر یک حقیقت تکوینی است  و آن حقیقت همان بود که قبلا بیان کردیم  و گفتیم اکراه تنها در مرحله افعال بدنی اثر دارد ، نه اعتقادات قلبی .

خدای تعالی دنبال جمله« لا اکراه فی الدین!» جمله« قد تبین الرشد من الغی!» را آورده ، تا جمله اول را تعلیل کند  و بفرماید که چرا در دین اکراه نیست  و حاصل تعلیل این است که اکراه و اجبار - که معمولا از قوی نسبت به ضعیف سر می‏زند - وقتی مورد حاجت قرار می‏گیرد که قوی و ما فوق( البته به شرط اینکه حکیم و عاقل باشد ، و بخواهد ضعیف را تربیت کند،) مقصد مهمی در نظر داشته باشد ، که نتواند فلسفه آن را به زیر دست خود بفهماند( حال یا فهم زیر دست قاصر از درک آن است و یا اینکه علت دیگری در کار است،) ناگزیر متوسل به اکراه می‏شود  و یا به زیردست دستور می‏دهد که کورکورانه از او تقلید کند و ... و اما امور مهمی که خوبی و بدی و خیر و شر آنها واضح است  و حتی آثار سوء و آثار خیری هم که به دنبال دارند ، معلوم است ، در چنین جائی نیازی به اکراه نخواهد بود ، بلکه خود انسان یکی از دو طرف خیر و شر را انتخاب کرده و عاقبت آن را هم( چه خوب و چه بد) می‏پذیرد و دین از این قبیل امور است ، چون حقایق آن روشن و راه آن با بیانات الهیه واضح است  و سنت نبویه هم آن بیانات را روشن‏تر کرده پس معنی رشد و غی روشن شده  و معلوم می‏گردد که رشد در پیروی دین و غی در ترک دین و روگردانی از آن است ، بنابر این دیگر علت ندارد که کسی را بر دین اکراه کنند .

و این آیه شریفه یکی از آیاتی است که دلالت می‏کند بر اینکه مبنا و اساس دین اسلام شمشیر و خون نیست ، و اکراه و زور را تجویز نکرده ، پس سست بودن سخن عده‏ ای از آنها که خود را دانشمند دانسته ، یا متدین به ادیان دیگر هستند ، و یا به هیچ دیانتی متدین نیستند ، و گفته‏ اند که : اسلام دین شمشیر است ، و به مساله جهاد که یکی از ارکان این دین است استدلال نموده ‏اند ، معلوم می‏شود.

جواب از گفتار آنها در ضمن بحثی که قبلا پیرامون مساله قتال داشتیم گذشت ، در آنجا گفتیم که آن قتال و جهادی که اسلام مسلمانان را به سوی آن خوانده ، قتال و جهاد به ملاک زورمداری نیست ، نخواسته است با زور و اکراه دین را گسترش داده  و آن را در قلب تعداد بیشتری از مردم رسوخ دهد ، بلکه به ملاک حق مداری است و اسلام به این جهت جهاد را رکن شمرده تا حق را زنده کرده و از نفیس‏ترین سرمایه‏ های فطرت یعنی توحید دفاع کند  و اما بعد از آنکه توحید در بین مردم گسترش یافت  و همه به آن گردن نهادند ، هر چند آن دین ، دین اسلام نباشد ، بلکه دین یهود یا نصارا باشد ، دیگر اسلام اجازه نمی‏دهد مسلمانی با یک موحد دیگری نزاع و جدال کند ، پس اشکالی که آقایان کردند ناشی از بی اطلاعی و بی توجهی بوده است .

در آیه شریفه،« جمله لا اکراه فی الدین!» اینطور تعلیل می‏شود ، که چون حق روشن است ، بنا بر این قبولاندن حق روشن ، اکراه نمی‏خواهد  و این معنا چیزی است که حالش قبل از نزول حکم قتال و بعد از نزول آن فرق پیدا نمی‏کند پس روشنائی حق ، امری است که در هر حال ثابت است و نسخ نمی‏پذیرد .

المیزان ج : 2  ص :  523

 

 

  فلسفه تشریع حکم ازدواج

 

بحث علمی درباره:

 ضرورت و اهمیت ازدواج در جامعه بشری

نکاح و ازدواج از سنت‏های اجتماعی است که همواره و تا آنجا که تاریخ بشر حکایت می‏کند در مجتمعات بشری هر قسم مجتمعی که بوده دایر بوده و این خود به تنهایی دلیل بر این است که ازدواج امری است فطری( نه تحمیلی از ناحیه عادت و یا ضروریات زندگی و یا عوامل دیگر!)

علاوه بر این یکی از محکم‏ترین دلیل‏ها بر فطری بودن ازدواج مجهز بودن ساختمان جسم( دو جنس نر و ماده) بشر به جهاز تناسل و توالد است.

علاقه هر یک از این دو جنس به جذب جنس دیگر به سوی خود یکسان است ، هرچند که زنان جهاز دیگری اضافه بر مردان در جسم و در روحشان دارند ، در جسمشان جهاز شیر دادن  و در روحشان عواطف فطری ملایم و این بدان جهت است که تحمل مشقت اداره و تربیت فرزند برایشان شیرین شود .

علاوه بر آنچه گفته شد چیز دیگری در نهاد بشر نهفته شده که او را به سوی محبت و علاقمندی به اولاد می‏کشاند  و این حکم تکوینی را به وی می‏قبولاند که انسان با بقای نسلش باقی است  و باورش می‏دهد که زن برای مرد  و مرد برای زن مایه سکونت و آرامش است  و وادارش می‏سازد که بعد از احترام نهادن به اصل مالکیت و اختصاص ، اصل وراثت را محترم بشمارد  و مساله تاسیس خانه و خانواده را امری مقدس بشمارد .

و مجتمعاتی که این اصول و این احکام فطری را تا حدودی محترم می‏شمارند ، چاره ‏ای جز این ندارند ، که سنت نکاح و ازدواج اختصاصی را به وجهی از وجوه بپذیرد ، به این معنا که پذیرفته‏ اند که نباید مردان و زنان طوری با هم آمیزش کنند که انساب و شجره دودمان آنها در هم و بر هم شود  و خلاصه باید طوری به هم درآمیزند که هر کس معلوم شود پدرش کیست، هر چند که فرض کنیم بشر بتواند - به وسائل طبی از مضرات زنا یعنی فساد بهداشت عمومی و تباهی نیروی توالد جلوگیری کند  و خلاصه کلام اینکه اگر جوامع بشری ملتزم به ازدواج شده ‏اند به خاطر حفظ انساب است هر چند که زنا ، هم انساب را در هم و بر هم می‏کند  و هم انسانها را به بیماری‏های مقاربتی مبتلا می‏سازد و گاهی نسل آدمی را قطع می‏کند  و در اثر زنا مردان و زنانی عقیم می‏گردند .

اینها اصول معتبره ‏ای است که همه امت‏ها آن را محترم شمرده و کم و بیش در بین خود اجرا می‏کردند ، حال یا یک زن را به یک مرد اختصاص می‏دادند  و یا بیشتر از یکی را هم تجویز می‏کردند  و یا به عکس یک مرد را به یک زن و یا چند مرد را به یک زن و یا چند مرد را به چند زن ، بر حسب اختلافی که در سنن امتها بوده ، چون به هر تقدیر خاصیت نکاح را که همانا نوعی همزیستی و ملازمت بین زن و شوهر است محترم می‏شمردند .

بنا بر این پس فحشا و سفاح(زنا و بی عفتی) که باعث قطع نسل و فساد انساب است از اولین اموری است که فطرت بشر که حکم به نکاح می‏کند با آن مخالف است و لذا آثار تنفر از آن همواره در بین امت‏های مختلف و مجتمعات گوناگون دیده می‏شود ، حتی امتهایی که در آمیزش زن و مردش آزادی کامل دارد  و ارتباطهای عاشقانه و شهوانی را زشت نمی‏داند ، از این عمل خود وحشت دارد  و می‏بینید که برای خود قوانینی درست کرده ‏اند ، که در سایه آن ، احکام انساب را به وجهی حفظ نمایند .

          و انسان با اینکه به سنت نکاح اذعان و اعتقاد دارد  و با اینکه فطرتش او را به داشتن حد و مرزی در شهوترانی محکوم می‏کند ، در عین حال طبع و شهوت او نمی‏گذارد نسبت به نکاح پای بند باشد  و مثلا به خواهر و مادر خود و یا به زن اجنبی و غیره دست درازی نکند  و یا زن به پدر و برادر و فرزند خود طمع نبندد ، به شهادت اینکه تاریخ ازدواج مردان با مادران و خواهران و دختران و از این قبیل را در امت‏های بسیار بزرگ و مترقی( و البته منحط از نظر اخلاقی) ثبت کرده اخبار امروز نیز از تحقق زنا و گسترش آن در ملل متمدن امروز خبر می‏دهد ، آن هم زنای با خواهر و برادر و پدر و دختر و از این قبیل .

آری طغیان شهوت ، سرکش ‏تر از آن است که حکم فطرت و عقل و یا رسوم و سنن اجتماعی بتواند آن را مهار کند  و آنهائی هم که با مادران و خواهران و دختران خود ازدواج نمی‏کنند ، نه از این بابت است که حکم فطرت به تنهائی مانعشان شده، بلکه از این جهت است که سنت قومی ، سنتی که از نیاکان به ارث برده‏ اند چنین اجازه‏ای به آنان نمی‏دهد .

و خواننده عزیز اگر بین قوانینی که در اسلام برای تنظیم امر ازدواج تشریع شده و سایر قوانین و سننی که در دنیا دایر و مطرح است مقایسه کند  و با دید انصاف در آنها دقت نماید ، خواهد دید که قانون اسلام دقیق‏ترین قانون است  و نسبت به تمامی شوون احتیاط در حفظ انساب و سایر مصالح بشری و فطری ، ضمانت بیشتری دارد  و نیز خواهد دید که آنچه قانون در امر نکاح و ملحقات آن تشریع کرده ، برگشت همه ‏اش به دو چیز است : حفظ انساب ، یا بستن باب زنا .

پس از میان همه زنانی که ازدواج با آنان حرام شده ، یک طایفه به خاطر حفظ انساب به طور مستقیم تحریم شده  و آن ازدواج( یا هم‏خوابگی و یا زنای) زنان شوهردار است ، که به همین ملاحظه فلسفه حرمت ازدواج یک زن با چند مرد نیز روشن می‏شود ، چون اگر زنی در یک زمان چند شوهر داشته باشد نطفه آنها در رحم وی مخلوط گشته ، فرزندی که به دنیا می‏آید معلوم نمی‏شود فرزند کدام شوهر است ، همچنان که فلسفه عده طلاق و اینکه زن مطلقه باید قبل از اختیار همسر جدید سه حیض عده نگه دارد ، روشن می‏شود ، که به خاطر در هم و بر هم نشدن نطفه ‏ها است .

و اما بقیه طوایفی که ازدواج با آنها حرام شده یعنی همان چهارده صنفی که در آیات تحریم آمده ملاک در حرمت ازدواجشان تنها سد باب زنا است ، زیرا انسان از این نظر که فردی از مجتمع خانواده است بیشتر تماس و سر و کارش با همین چهارده صنف است  و اگر ازدواج با اینها تحریم نشده بود ، کدام پهلوانی بود که بتواند خود را از زنای با آنها نگه بدارد ، با اینکه می‏دانیم مصاحبت همیشگی و تماس بی پرده باعث می‏شود نفس سرکش در وراندازی فلان زن کمال توجه را داشته باشد  و فکرش در اینکه چه می‏شد من با او جمع می‏شدم تمرکز پیدا می‏کند و همین تمرکز فکر میل و عواطف شهوانی را بیدار و شهوت را به هیجان در می‏آورد  و انسان را وادار می‏کند تا آنچه را که طبعش از آن لذت می‏برد به دست آورد  و نفسش تاب و توان را در برابر آن از دست می‏دهد ، و معلوم است که وقتی انسان در اطراف قرقگاه ، گوسفند بچراند ، خطر داخل شدن در آن برایش زیاد است.

لذا واجب می‏نمود که شارع اسلام تنها به نهی از زنای با این طوایف اکتفا نکند ، چون همان طور که گفتیم مصاحبت دائمی و تکرار همه روزه هجوم وسوسه‏ های نفسانی و حمله‏ ور شدن هم بعد از هم نمی‏گذارد انسان با یک نهی خود را حفظ کند ، بلکه واجب بود این چهارده طایفه تا ابد تحریم شوند  و افراد جامعه بر اساس این تربیت دینی بار بیایند ، تا نفرت از چنین ازدواجی در دلها مستقر شود  و تا بطور کلی از این آرزو که روزی فلان خواهر یا دختر به سن بلوغ برسد ، تا با او ازدواج کنم مایوس گردند  و علقه شهوتشان از این طوائف مرده  و ریشه کن گردد  و اصلا در دلی پیدا نشود  و همین باعث شد که می‏بینیم بسیاری از مسلمانان شهوتران و بی بند و بار با همه بی بند و باری که در کارهای زشت دارند هرگز به فکرشان نمی‏افتد که با محارم خود زنا کنند ، مثلا پرده عفت مادر و دختر خود را بدرند ، آری اگر آن منع ابدی نبود هیچ خانه ‏ای از خانه ‏ها از زنا و فواحشی امثال آن خالی نمی‏ماند .

و باز به خاطر همین معنا است که اسلام با ایجاب حجاب بر زنان باب زنای در غیر محارم را نیز سد نمود  و از اختلاط زنان با مردان اجنبی جلوگیری کرد  و اگر این دو حکم نبود ، صرف نهی از زنا هیچ سودی نمی‏بخشید  و نمی‏توانست بین مردان و زنان و بین عمل شنیع زنا حائل شود .

بنا بر آنچه گفته شد در این جا یکی از دو امر حاکم است، زیرا آن زنی که ممکن است چشم مرد به او طمع ببندد یا شوهر دار است ، که اسلام به کلی ازدواج با او را تحریم نموده است  و یا یکی از آن چهارده طایفه است که یک فرد مسلمان برای همیشه به یکبار ، از کام گرفتن با یکی از آنها نومید است  و اسلام پیروان خود را بر این دو قسم حرمت تربیت کرده  و به چنین اعتقادی معتقد ساخته ، به طوری که هرگز هوس آن را نمی‏کنند  و تصورش را هم به خاطر نمی‏آورند .

مصدق این جریان وضعی است که ما امروز از امم غربی مشاهده می‏کنیم ، که به دین مسیحیت هستند و معتقدند به اینکه زنا حرام و تعدد زوجات جرمی نزدیک به زنا است  و در عین حال اختلاط زن و مرد را امری مباح و پیش پا افتاده می‏دانند  و کار ایشان به جایی رسیده که آنچنان فحشا در بین آنان گسترش یافته که حتی در بین هزار نفر یک نفر از این درد خانمانسوز سالم یافت نمی‏شود  و در هزار نفر از مردان آنان یک نفر پیدا نمی‏شود که یقین داشته باشد فلان پسرش از نطفه خودش است و چیزی نمی‏گذرد که می‏بینیم این بیماری شدت می‏یابد و مردان با محارم خود یعنی خواهران و دختران و مادران و سپس به پسران تجاوز می‏کنند ، سپس به جوانان و مردان سرایت می‏کند  و ... و سپس ، کار به جایی می‏رسد که طایفه زنان که خدای سبحان آنان را آفرید تا آرامش بخش بشر باشند و نعمتی باشند تا نسل بشر به وسیله آنها حفظ و زندگی او لذت بخش گردد ، به صورت دامی در آید که سیاستمداران با این دام به اغراض سیاسی و اقتصادی و اجتماعی خود نائل گردند  و وسیله ‏ای شوند که با آن به هر هدف نامشروع برسند هدفهایی که هم زندگی اجتماعی را تباه می‏کند  و هم زندگی فردی را تا آنجا که امروز می‏بینیم زندگی بشر به صورت مشتی آرزوهای خیالی در آمده و لهو و لعب به تمام معنای کلمه شده است  و وصله جامه پاره از خود جامه بیشتر گشته است .

این بود آن پایه و اساسی که اسلام تحریم محرمات مطلق و مشروط از نکاح را بر آن پی نهاده  و از زنان تنها ازدواج با محصنات را اجازه داده است .

و به طوری که توجه فرمودید تاثیر این حکم در جلوگیری از گسترش زنا و راه یافتن آن در مجتمع خانوادگی کمتر از تاثیر حکم حجاب در منع از پیدایش زنا و گسترش فساد در مجتمع مدنی نیست .

در سابق نیز به این حکمت اشاره کردیم و گفتیم : آیه شریفه« و ربائبکم اللاتی فی حجورکم!»(23/نسا) از اشاره به این حکمت خالی نیست  و ممکن هم هست اشاره به این حکمت را از جمله ‏ای که در آخر آیات آمده است و فرموده:

« یرید الله ان یخفف عنکم و خلق الانسان ضعیفا !» (28/نسا)

استفاده کرد ، چون تحریم این اصناف چهارده ‏گانه از ناحیه خدای سبحان از آنجا که تحریمی است قطعی  و بدون شرط ، و مسلمانان برای همیشه مایوس از کام گیری از آنان شده ‏اند ، در حقیقت بار سنگین خویشتن داری در برابر عشق و میل شهوانی و کام گیری از آنان از دوششان افتاده ، چون همه این خواهش‏های تند و ملایم در صورت امکان تحقق آن است وقتی امکانش به وسیله شارع از بین رفته دیگر خواهشش نیز در دل نمی‏آید .

آری انسان به حکم اینکه ضعیف خلق شده نمی‏تواند در برابر خواهش‏های نفسی و دواعی شهوانی آن طاقت بیاورد، خدای تعالی هم فرموده:« ان کیدکن عظیم!»(28/یوسف) و این از ناگوارترین و دشوارترین صبرها است ، که انسان یک عمر در خلوت و جلوت با یک زن یا دو زن و یا بیشتر نشست و برخاست داشته باشد و شب و روز با او باشد  و چشم و گوشش پر از اشارات لطیف و شیرینی حرکات او باشد  و آنگاه بخواهد در برابر وسوسه‏ های درونی خود و هوسی که به آن زنان دارد صبر کند  و دعوت شهوانی نفس خود را اجابت نکند ، با اینکه گفته ‏اند حاجت انسان در زندگی دو چیز است : غذا و نکاح  و بقیه حوایجش همه برای تامین این دو حاجت است و گویا به همین نکته اشاره فرموده است رسول خدا صلی‏ الله‏ علیه ‏وآله ‏وسلّم‏ که فرمود:

« هر کس ازدواج کند نصف دین خود را حفظ کرده،

 از خدا بترسد در نصف دیگرش!»

 المیزان ج : 4  ص :  494

 

 

در کتاب شصتم شما این مطالب را می خوانید:

 

مقدمـه مــــولــــف                                                                                                                 پیش گفتار                                                                      7

بخش اول: گفتارهای علامه طباطبائی در توحید

فصل اول: توحید از نظر قرآن و رسول الله و علی(ع)              8

گفتاری در معنای:  توحید از نظر قرآن                                         

حدیثی در توحید از رسول الله(ص)

توحید از منظر علی علیه السلام

توحید در خطبه ای از نهج البلاغه

توحید در روایتی مشهور از علی «ع»

روایتی دیگر در توحید از علی «ع»

فصل دوم: بحث تاریخی در توحید                                     32

 بحثی تاریخی در موضوع توحید

فصل سوم: مفاهیم قرآنی در توحید                                   34

مفهوم اله واحد

فرق اجمالی بین کلمه «احد» و « واحد»

لا اله الا هو!

الرحمن الرحیم!

 انحصار عبادت درخدای تعالی

 بحثی در مفهوم: حی و قیوم بودن خدا

حی

قیوم

عالم الغیب و الشهاده الکبیر المتعال

فصل چهارم: اسماء الحسنی                                           47

مقدمه تفسیری بر مفهوم:  اسماء الحسنی

گفتاری در چند مبحث پیرامون:اسماء حسنی                          52

بحث 1-  معنای اسماء حسنی چیست؟ و چگونه می‏توان بدان راه یافت ؟

بحث 2- حد اسماء و اوصاف خدای تعالی چیست ؟

بحث 3- انقسام هائی که برای صفات خدای تعالی هست:

بحث 4- اسماء و صفات چه نسبتی به ما دارند ؟ و چه نسبتی در میان خود؟

بحث 5- معنای اسماء اعظم چیست؟

بحث 6- شماره اسماء حسنی

بحث 7- آیا اسماء خدا توقیفی است ؟

تحلیل روایات مربوط به: اسماء الحسنی

فصل پنجم: تسبیح خدای سبحان                                      67

بحثی در مفهوم تسبیح سنگ و چوب

فصل ششم: تکلم خدا                                                                  72

گفتاری پیرامون: تکلم خدای سبحان

بحث فلسفی درباره مفهوم: کلام، و متکلم بودن خدای تعالی

فصل هفتم: رویت خدا                                                    86

مفهوم رویت خدا

تحلیل روایتی  درباره:  رویت خدا

فصل هشتم: پرستش                                                     99

گفتاری در چند مبحث پیرامون:   پرستش

 بحث 1- گرایش و اطمینان انسان به حس

بحث 2-  توجه به خدا از راه عبادت

بحث 3-  سرچشمه بت پرستی

بحث 4- چرا برای ارباب انواع و خدایانی دیگر مجسمه ساختند

 ولی برای خدای تعالی مجسمه نساختند ؟

بحث 5- بت پرستی صابئیون  

بحث 6- بت پرستی برهمنان  

بحث 7- بت پرستی بودائی  

بحث 8- بت پرستی عرب  

بحث 9- دفاع اسلام از توحید و نبردش با بت پرستی  

بحث 10- اساس سیره رسول الله بر توحید و نفی شرکاء!  

بحث 11- بحث تحلیلی در مقایسه تعالیم اسلام با سایر ادیان  

  1. تناسخ در نظر وثنی مذهبان:
  2. سرایت این محذور به سایر ادیان
  3. اسلام مفاسد مذکور را چگونه اصلاح کرد ؟
  4. پاسخ به یک شبهه
  5.