جلد 16- تفسیر و تحلیل گفتمان های قرآن

       

 بســــــــم الله الرحـــــمن الرحیـــــــــــم 

 

 برای مشاهده متن کتاب روی تصویر بالا کلیک کنید!

 

 

بخش های اصلی جلد شانزدهم عبارتند از:

 

         کتاب پنجاه و هفتم:    گفتمان های راهبردی قرآن

         کتاب پنجاه و هشتم:   گفتمان های تعلیمی قرآن

         کتاب پنجاه و نهم:      گفتمان های تبلیغی قرآن

 

 

خلاصه کتاب ها ---   برای آشنائی اولیه با مباحث هر یک از کتاب ها،  خلاصه آنها در انتهای جدول دست راست قرار گرفته است! 

 

خلاصه ای منتخب از جلد شانزدهم ( کتاب پنجاه و هفتم تا پنجاه و نهم )  

 

تفسیر و تحلیل گفتمان های قرآن

      در خلقت انسان         

 

قراردادن جانشین خدا در زمین،   گفتمان خدا  با ملائکه

« وَ إِذْ قَالَ رَبُّک لِلْمَلَئکَهِ إِنی جَاعِلٌ فی الاَرْضِ خَلِیفَهً  قَالُوا اَ تجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسفِک الدِّمَاءَ وَ نحْنُ نُسبِّحُ بحَمْدِک وَ نُقَدِّس لَک  قَالَ إِنی اَعْلَمُ مَا لا تَعْلَمُونَ‏...!»

« و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من می خواهم در زمین جانشینی بیافرینم گفتند: در آنجا مخلوقی پدید می‏آوری که تباهی کنند و خونها بریزند؟ با این که ما تو را به پاکی می‏ستائیم و تقدیس می گوئیم؟   گفت من چیزها می دانم که شما نمی دانید!»

« و خدا همه نامها را به ادم بیاموخت پس از آن همه آنان را به فرشتگان عرضه کرد و گفت اگر راست می گوئید مرا از نام این ها خبر دهید؟»

« گفتند تو را تنزیه می‏کنیم ما دانشی جز آنچه تو به ما آموخته‏ ای نداریم که دانای فرزانه تنها توئی!»

« گفت: ای آدم! فرشتگان را از نام ایشان آگاه کن و چون از نام آنها آگاهشان کرد گفت مگر بشما نگفتم که من نهفته ‏های آسمان و زمین را می دانم، آنچه را که شما آشکار کرده ‏اید و آنچه را پنهان می داشتید می دانم!»     (30تا33/بقره)

پاسخی که در این آیات از ملائکه حکایت شده، اشعار بر این معنا دارد، که ملائکه از کلام خدای تعالی که فرمود: می خواهم در زمین خلیفه بگذارم، چنین فهمیده ‏اند که این عمل باعث وقوع فساد و خونریزی در زمین می شود، چون می دانسته‏ اند که موجود زمینی به خاطر این که مادی است، باید مرکب از قوائی غضبی و شهوی باشد و چون زمین دار تزاحم و محدود الجهات است و مزاحمات در آن بسیار می شود، مرکباتش در معرض انحلال و انتظامهایش و اصلاحاتش در مظنه فساد و بطلان واقع می شود، لا جرم زندگی در آن جز به صورت زندگی نوعی و اجتماعی فراهم نمی شود و بقاء در آن به حد کمال نمی‏رسد، جز با زندگی دسته جمعی،  معلوم است که این نحوه زندگی بالاخره به فساد و خونریزی منجر می شود.

در حالی که مقام خلافت همان طور که از نام آن پیداست، تمام نمی شود مگر به این که خلیفه نمایشگر مستخلف باشد و تمامی شئون وجودی و آثار و احکام و تدابیر او را حکایت کند، البته آن شئون و آثار و احکام و تدابیری که بخاطر تامین آنها خلیفه و جانشین برای خود معین کرده است .

خدای سبحان که مستخلف این خلیفه است، در وجودش مسمای به اسماء حسنی و متصف به صفات علیائی از صفات جمال و جلال است و در ذاتش منزه از هر نقصی و در فعلش مقدس از هر شر و فسادی است( جلت عظمته!)

خلیفه‏ ای که در زمین نشو و نما کند، با آن آثاری که گفتیم زندگی زمینی دارد، لایق مقام خلافت نیست، با هستی آمیخته با آن همه نقص و عیبش نمی تواند آئینه هستی منزه از هر عیب و نقص و وجود مقدس از هر عدم خدائی گردد، به قول معروف: « تراب کجا  و رب الارباب کجا ؟ »

این سخن فرشتگان پرسش از امری بوده که نسبت به آن جاهل بوده ‏اند، خواسته ‏اند اشکالی را که در مسئله خلافت یک موجود زمینی به ذهنشان رسیده حل کنند، نه این که در کار خدای تعالی اعتراض و چون و چرا کرده باشند به دلیل این اعترافی که خدای تعالی از ایشان حکایت کرده، که دنبال سئوال خود گفته ‏اند: « انک انت العلیم الحکیم- تنها دانای علی الاطلاق و حکیم علی الاطلاق توئی!» این جمله می‏فهماند که فرشتگان مفاد جمله را مسلم می دانسته ‏اند.

 پس خلاصه کلام آنان به این معنا برگشت می‏کند که: خلیفه قرار دادن تنها به این منظور است که آن خلیفه و جانشین با تسبیح و حمد و تقدیس زبانی و وجودیش، نمایانگر خدا باشد ولی زندگی زمینی اجازه چنین نمایشی به او نمی دهد، بلکه بر عکس او را بسوی فساد و شر می‏کشاند.

از سوی دیگر، وقتی غرض از خلیفه نشاندن در زمین، تسبیح و تقدیس به ان معنا که گفتیم حکایت کننده و نمایشگر صفات خدائی تو باشد، از تسبیح و حمد و تقدیس خود ما حاصل است، پس خلیفه ‏های تو مائیم، و یا پس ما را خلیفه خودت کن، خلیفه شدن این موجود زمینی چه فایده ‏ای برای تو دارد ؟

خدای تعالی در رد این سخن ملائکه فرمود:«... انی اعلم ما لا تعلمون، و علم آدم الاسماء کلها...!»

زمینه و سیاق کلام به دو نکته اشاره دارد، اول این که منظور از خلافت نامبرده جانشینی خدا در زمین بوده است. خلافت نامبرده اختصاصی به شخص آدم علیه ‏السلام ندارد، بلکه فرزندان او نیز در این مقام با او مشترکند، آنوقت معنای تعلیم اسماء، این می شود که: خدای تعالی این علم را در انسان‏ها به ودیعه سپرده، بطوری که آثار آن ودیعه، بتدریج و بطور دائم، از این نوع موجود سر بزند، هر وقت بطریق آن بیفتد و هدایت شود، بتواند آن ودیعه را از قوه بفعل در آورد!

نکته دوم این است که خدای سبحان در پاسخ و رد پیشنهاد ملائکه، مسئله فساد در زمین و خونریزی در آن را، از خلیفه زمینی نفی نکرد و نفرمود: که نه، خلیفه‏ ای که من در زمین می گذارم خونریزی نخواهند کرد و فساد نخواهند انگیخت و نیز دعوی ملائکه را  مبنی بر این که ما تسبیح و تقدیس تو می‏کنیم، انکار نکرد، بلکه آنان را بر دعوی خود تقریر و تصدیق کرد. در عوض مطلب دیگری عنوان نمود، و آن این بود که در این میان مصلحتی هست که ملائکه قادر بر ایفاء آن نیستند و نمی توانند آنرا تحمل کنند، ولی این خلیفه زمینی قادر بر تحمل و ایفای آن هست، آری انسان از خدای سبحان کمالاتی را نمایش می دهد و اسراری را تحمل می‏کند که در وسع و طاقت ملائکه نیست!

این مصلحت بسیار ارزنده و بزرگ است، بطوریکه مفسده فساد و سفک دماء را جبران می‏کند، ابتداء در پاسخ ملائکه فرمود: « من می دانم آنچه را که شما نمی دانید!» و در نوبت دوم، بجای آن جواب، این طور جواب می دهد: که: « آیا بشما نگفتم من غیب آسمانها و زمین را بهتر می دانم؟»  مراد از غیب، همان اسماء است، نه علم آدم به آن اسماء، چون ملائکه اصلا اطلاعی نداشتند از این که در این میان اسمائی هست، که آنان علم بدان ندارند، ملائکه این را نمی دانستند، نه این که از وجود اسماء اطلاع داشته و از علم آدم به انها بی اطلاع بوده ‏اند، و گر نه جا نداشت خدای تعالی از ایشان از اسماء بپرسد و این خود روشن است، که سئوال نامبرده بخاطر این بوده که ملائکه از وجود اسماء بی خبر بوده ‏اند.

و گر نه حق مقام، این بود که به این مقدار اکتفاء کند، که به ادم بفرماید:   « ملائکه را از اسماء آنان خبر بده!» تا متوجه شوند که آدم علم به انها را دارد، نه این که از ملائکه بپرسد که اسماء چیست؟ پس این سیاق بما می ‏فهماندکه: ملائکه ادعای شایستگی برای مقام خلافت کرده و اذعان کردند به این که آدم این شایستگی را ندارد و چون لازمه این مقام آن است که خلیفه اسماء را بداند، خدای تعالی از ملائکه از اسماء پرسید و آنها اظهار بی اطلاعی کردند و چون از آدم پرسید و جواب داد به این وسیله لیاقت آدم برای حیازت این مقام و عدم لیاقت فرشتگان ثابت گردید .

نکته دیگر که در اینجا هست این است که، خدای سبحان دنباله سئوال خود، این جمله را اضافه فرمود:« ان کنتم صادقین- اگر راستگو هستید؟» و این جمله اشعار دارد بر این که ادعای ملائکه ادعای صحیحی نبوده، چون چیزی را ادعا کرده ‏اند که لازمه ‏اش داشتن علم است.

« و علم آدم الاسماء کلها، ثم عرضهم...،» این جمله اشعار دارد بر این که اسماء نامبرده و یا مسماهای آنها موجوداتی زنده و دارای عقل بوده ‏اند، که در پس پرده غیب قرار داشته ‏اند و بهمین جهت علم به انها غیر آن نحوه علمی است که ما به اسماء موجودات داریم، چون اگر از سنخ علم ما بود، باید بعد از آنکه آدم به ملائکه خبر از آن اسماء داد، ملائکه هم مثل آدم دانای به ان اسماء شده باشند و در داشتن آن علم با او مساوی باشند!

معلوم می شود آنچه آدم از خدا گرفت و آن علمی که خدا بوی آموخت، غیر آن علمی بود که ملائکه از آدم آموختند، علمی که برای آدم دست داد، حقیقت علم باسماء بود، که فرا گرفتن آن برای آدم ممکن بود و برای ملائکه ممکن نبود و آدم اگر مستحق و لایق خلافت خدائی شد، بخاطر همین علم باسماء بوده، نه بخاطر خبر دادن از آن، و گر نه بعد از خبر دادنش، ملائکه هم مانند او با خبر شدند، دیگر جا نداشت که باز هم بگویند: ما علمی نداریم:« سبحانک لا علم لنا، الا ما علمتنا- منزهی تو ، ما جز آنچه تو تعلیممان داده‏ای چیزی نمی‏دانیم!»

پس از آنچه گذشت روشن شد، که علم باسماء آن مسمیات، باید طوری بوده باشد که از حقایق و اعیان وجودهای آنها کشف کند، نه صرف نامها، که اهل هر زبانی برای هر چیزی می‏گذارند، پس معلوم شد که آن مسمیات و نامیده‏ ها که برای آدم معلوم شد، حقایقی و موجوداتی خارجی بوده ‏اند، نه چون مفاهیم که ظرف وجودشان تنها ذهن است و نیز موجوداتی بوده‏ اند که در پس پرده غیب، یعنی غیب آسمانها و زمین نهان بوده‏ اند و عالم شدن به آن موجودات غیبی، یعنی آن طوری که هستند، از یکسو تنها برای موجود زمینی ممکن بوده، نه فرشتگان آسمانی، و از سوی دیگر آن علم در خلافت الهیه دخالت داشته است .

اسماء نامبرده اموری بوده‏ اند که از همه آسمانها و زمین غایب بوده، و بکلی از محیط کون و وجود بیرون بوده ‏اند.                                                  

پس حاصل کلام این شد که: این موجودات زنده و عاقلی که خدا بر ملائکه عرضه کرد، موجوداتی عالی و محفوظ نزد خدا بودند، که در پس حجاب‏های غیب محجوب بودند و خداوند با خیر و برکت آنها هر اسمی را که نازل کرد، در عالم نازل کرد و هر چه که در آسمانها و زمین هست از نور و بهای آنها مشتق شده است و آن موجودات با این که بسیار و متعددند، در عین حال تعدد عددی ندارند، این طور نیستند که اشخاص آنها با هم متفاوت باشند، بلکه کثرت و تعدد آنها از باب مرتبه و درجه است و نزول اسم از ناحیه آنها نیز به این نحو نزول است:« و ان من شی‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم- هیچ چیز نیست مگر آنکه نزد ما خزینه‏ های آن هست و ما از آن خزینه‏ ها نازل نمی‏کنیم، مگر باندازه معلوم!» (   21 /حجر)

« و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون...!»  قید « کنتم» به این معنا اشعار دارد که: در این میان در خصوص آدم و خلافت او، اسراری مکتوم و پنهان بوده است. ممکن است این معنا را از آیه بعدی هم، که می‏فرماید:« فسجدوا الا ابلیس، ابی و استکبر و کان من الکافرین!» استفاده کرد، چون از این جمله بر می‏آید که ابلیس قبل از بوجود آمدن صحنه خلقت آدم و سجده ملائکه، کافر بوده، چون فرموده:« کان من الکافرین - از کافرین بود!» و سجده نکردنش و مخالفت ظاهریش، ناشی از مخالفتی بوده که در باطن، مکتوم داشته بود.                                                                        المیزان ج : 1  ص :  176

 

روز الست!    گفتمان خدا با ذریه بشر

« وَ إِذْ اَخَذَ رَبُّک مِن بَنی ءَادَمَ مِن ظهُورِهِمْ ذُرِّیَّتهُمْ وَ اَشهَدَهُمْ عَلی اَنفُسِهِمْ اَ لَست بِرَبِّکُمْ  قَالُوا بَلی  شهِدْنَا  اَن تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیَمَهِ إِنَّا کنَّا عَنْ هَذَا غَفِلِینَ‏...!»

« و چون پروردگار تو از پسران آدم از پشت‏هایشان نژادشان را بیاورد و آنها را بر خودشان شاهد گرفت که:

  • مگر من پروردگار شما نیستم؟
  • گفتند: چرا، شهادت می‏دهیم!

تا روز رستاخیز نگویید که از این نکته غافل بوده ‏ایم !»

« یا نگویید که فقط پدران ما از پیش شرک آورده‏ اند و ما فرزندانی از پی آنها بوده‏ ایم، آیا ما را به سزای اعمالی که بیهوده ‏کاران کرده ‏اند هلاک می‏کنی؟»

« بدینسان این آیه ‏ها را شرح می‏دهیم شاید به خدا باز گردند!»  (172تا 174 /اعراف)

 

این آیات مساله پیمان گرفتن از بنی نوع بشر بر ربوبیت پروردگار را ذکر می‏کند و خود از دقیق‏ترین آیات قرآنی از حیث معنا و از زیباترین آیات از نظر نظم و اسلوب است.

اخذ چیزی از چیزی دیگر مستلزم این است که اولی جدا و به نحوی از انحاء مستقل از دومی باشد و این جدایی و استقلال بحسب اختلاف عنایاتی که متعلق اخذ می‏شود.

در آیه مورد بحث خدای تعالی بعد از جمله« و اذ اخذ ربک من بنی آدم...،» که تنها جدایی ماخوذ را از ماخوذ منه می‏رساند جمله « من ظهورهم» را اضافه کرد تا دلالت کند بر نوع جدایی آن دو و این که این جدایی و این اخذ از نوع اخذ مقداری از ماده بوده، بطوری که چیزی از صورت ما بقی ماده ناقص نشده و نیز استقلال و تمامیت خود را از دست نداده و پس از اخذ آن مقدار ماخوذ را هم موجود و مستقل و تمام عیاری از نوع ماخوذ منه کرده، فرزند را از پشت پدر و مادر گرفته و آن را - که تا کنون جزئی از ماده پدر و مادر بوده - موجودی مستقل و انسانی تمام عیار گردانیده و از پشت این فرزند نیز فرزند دیگر اخذ کرده و همچنین تا آنجا که اخذ تمام شود و هر جزئی از هر موجودی که باید جدا گردد و افراد و انسانها موجود گشته و منتشر شوند و هر یک از دیگری مستقل شده و برای هر فردی نفسی مستقل درست شود، تا سود و زیانش عاید خودش گردد.

این آن مفادی است که از جمله« و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم،» استفاده می‏شود.

جمله « و اشهدهم علی انفسهم ا لست بربکم!»  از یک فعل دیگر خداوند بعد از جدا ساختن ابناء بشر از پدران خبر می‏دهد و آن فعل خدا این است که هر فردی را گواه خودش گرفت. اشهاد بر هر چیز حاضر کردن گواه است در نزد آن و نشان دادن حقیقت آن است تا گواه، حقیقت آن چیز را از نزدیک و به حس خود درک نموده و در موقع به شهادت به آنچه که دیده شهادت دهد، و اشهاد کسی بر خود آن کس نشان دادن حقیقت او است به خود او تا پس از درک حقیقت خود و تحمل آن در موقعی که از او سوال می‏شود شهادت دهد.

و از آنجایی که نفس هر صاحب نفسی از جهاتی بغیر خود ارتباط و تعلق دارد و ممکن است انسان نسبت به پاره ‏ای از آنها استشهاد شود و نسبت به پاره‏ ای دیگر نشود، از این رو اضافه کرد:« ا لست بربکم...؟ تا بدین وسیله مورد استشهاد را معلوم کرده باشد و بفهماند آن امری که برای آن، ذریه بشر را استشهاد کرده ‏ایم ربوبیت پروردگار ایشان است تا در موقع پرستش به ربوبیت خدای سبحان شهادت دهند.

احتیاج آدمی به پروردگاری که مالک و مدبر است جزو حقیقت و ذات انسان است و فقر به چنین پروردگاری در ذات او نوشته شده و ضعف بر پیشانیش مکتوب گشته است. این معنا بر هیچ انسانی که کمترین درک و شعور انسانی را داشته باشد پوشیده نیست، عالم و جاهل، صغیر و کبیر و شریف و وضیع همه در این درک مساویند.

آری ، انسان در هر منزلی از منازل انسانیت قرار داشته باشد از ناحیه ذات خود این احساس را می‏کند که برای او پروردگاری است که مالک او و مدبر امور او است و چطور ممکن است این احساس را نداشته باشد با اینکه احتیاج ذاتیش را درک می‏کند ؟ و چگونه تصور دارد که شعور او حاجت را درک بکند و لیکن آن کسی را که احتیاجش به او است درک نکند؟ پس این که فرمود:« ا لست بربکم...!» بیان آن چیزی است که باید به آن شهادت داد. جمله« بلی شهدنا...!» اعتراف انسان‏ها است به اینکه این مطلب را ما شاهد بودیم و چنین شهادتی از ما واقع شد!

« آیه و اذ اخذ ربک من بنی آدم ...!» دلالت دارد بر این که تمامی افراد بشر مورد این استشهاد واقع شده و یکایک ایشان به ربوبیت پروردگار اعتراف نموده‏ اند.

پس آنچه که از دو آیه مورد بحث بدست آمد این شد که خدای سبحان نسل بشر را از یکدیگر متمایز کرده و بعضی (فرزندان) را از بعض دیگر( پدران) اخذ نموده آنگاه همه آنان را بر خودشان گواه و از همه بر ربوبیت خود پیمان گرفته، پس هیچ فردی از سلسله پدران و فرزندان از این اشهاد و از این میثاق غافل نمانده تا آن که بتوانند همه ایشان به غفلت و یا فرزندان به شرک و عصیان پدران احتجاج کنند و خود را تبرئه نمایند.

   المیزان ج : 8  ص :  399

 

تفسیر و تحلیل گفتمان های قرآن

در سرنوشت نهائی انسانها

 

گفتمانهای اصحاب اعراف

 

« وَ بَیْنهُمَا حِجَابٌ  وَ عَلی الاَعْرَافِ رِجَالٌ یَعْرِفُونَ کُلا بِسِیمَاهُمْ  وَ نَادَوْا اَصحَب الجَْنَّهِ اَن سلَمٌ عَلَیْکُمْ  لَمْ یَدْخُلُوهَا وَ هُمْ یَطمَعُونَ‏...!»

« میان بهشتیان و دوزخیان حائلی است و بر بالای آن مردمی هستند که همه خلائق را به سیما و رخسارشان می‏شناسند و اهل بهشت را ندا دهند که سلام بر شما، اینان به بهشت در نیامده ‏اند اما طمع آن را دارند!»

« و چون دیدگانشان به سوی اهل جهنم بگردد گویند پروردگارا ما را قرین گروه ستمگران مکن!»

« اصحاب اعراف مردمی را که به سیمایشان می‏شناسند ندا دهند و گویند جماعت شما و آن تکبری که می‏کردید کاری برای شما نساخت!»

« آیا همین‏ها بودند که شما قسم می‏خوردید که رحمت خدا به آنان نمی‏رسد؟ شما (تحقیر شدگان در دنیا ) به بهشت وارد شوید که نه بیمی دارید و نه غمگین می‏شوید!»

« و اهل جهنم اهل بهشت را ندا زنند که از آن آب یا از آن چیزها که خدا روزیتان کرده برای ما بریزید!  گویند: خداوند آن را بر کافران حرام کرده است!»         (46 تا 50/ اعراف)

از سیاق آیات استفاده می‏شود که این منادیان همان رجال اعراف هستند. سلام رجال اعراف به اهل بهشت قبل از ورود ایشان به بهشت است. اصحاب جنت در حالی که هنوز به بهشت داخل نشده ‏اند و اشتیاق دارند هر چه زودتر برسند، ندا می‏شوند. جمله:  « ربنا لا تجعلنا مع القوم الظالمین!» از دعای اصحاب جنت حکایت می‏کند.

این که رجال را توصیف کرد به این که اصحاب اعراف آنها را به سیمایشان می‏شناسند دلالت دارد بر اینکه سیمای اصحاب دوزخ نه تنها اعرافیان را به دوزخی بودن آنان واقف می‏کند، بلکه به خصوصیات دیگری هم که دارند راهنمایی می‏نماید.

آنها دوزخیان را شماتت می‏کنند به این که شما در دنیا از قبول حق استکبار می‏کردید و از جهت شیفتگی و مغرور بودن به دنیا، حق را ذلیل و خوار می‏پنداشتید.

« ا هولاء الذین اقسمتم لا ینالهم الله برحمه ...؟» اسم اشاره هولاء اشاره است به اصحاب جنت، و معنایش این است که اینها همان کسانی هستند که شما در باره ‏شان به طور جزم می‏گفتید از این راهی که برای عبودیت اتخاذ کرده ‏اند خیری نمی‏بینند و خیر دیدن همان رسیدن به رحمت خدا است .

 جمله: « ادخلوا الجنه لا خوف علیکم و لا انتم تحزنون!» امری است از طرف اصحاب اعراف به مومنین که پس از تقریر حال آنها به استفهام، امر می‏کنند ایشان را تا داخل جنت شوند.

     المیزان ج : 8  ص : 161

 

درس هائی از گفتمان  پیامبران با خدا

« وَ إِذْ قَالَ اللَّهُ یَعِیسی ابْنَ مَرْیَمَ ءَ اَنت قُلْت لِلنَّاسِ اتخِذُونی وَ اُمِّیَ إِلَهَینِ مِن دُونِ اللَّهِ ؟

قَالَ سبْحَنَک مَا یَکُونُ لی اَنْ اَقُولَ مَا لَیْس لی بِحَقٍ!

إِن کُنت قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ !

تَعْلَمُ مَا فی نَفْسی وَ لا اَعْلَمُ مَا فی نَفْسِک!

إِنَّک اَنت عَلَّمُ الْغُیُوبِ‏!»                                                                      

 

« و به یاد آر زمانی را که خدای تعالی به عیسی بن مریم فرمود:

- آیا تو به مردم گفتی که مرا و مادرم را به غیر از خدا دو معبود دیگر بگیرید؟

عیسی گفت:  -  پروردگارا منزهی تو!

شایسته من نیست چیزی را که حق من نیست بگویم!

و فرضا اگر هم گفته باشم تو خود آنرا شنیده و دانسته ‏ای!

آری تو می دانی آنچه را که در نفس من است و این منم که به چیزهایی که در نزد تو است آگهی ندارم!

به راستی تو علام الغیوبی! »                                 ( 116/مائده)

 

در این گفتمانی کوتاه، تجلی عجیبی از ادب و اخلاق دیده می شود که برای هر انسان پژوهشگر الگوئی از آموزندگی و سازندگی است. در ذیل همین آیه است که در جلد ششم تفسیر 20 جلدی یا در جلد دوازده تفسیر 40 جلدی المیزان،  علامه بزرگوار به تفسیر و تحلیل آیات قرآنی مربوط به گفتمان های خدا با پیامبران و رسولان خود، ادب عبودیت آنها در پاسخ های خود در مقابل خدای جل و جلاله، همچنین در نمایش همان اخلاق و ادب الهی در روش دعوت آنها در بین مردم، پرداخته است،  که ذیلاً خلاصه چند مبحث آن را ملاحظه می فرمائید!

 

گفتمان پیامبران با خدا،  الگوهای اخلاق و ادب

پیامبران و رسولان الهی جمیع گفتار و رفتار و حرکات و سکناتشان بر اساس مراقبت ادب و رعایت مراسم حضور بوده است، اگر چه به ظاهر، رفتار و گفتار آنها مانند کسی بوده که از پروردگار خود غایب و پروردگار او از او غایب است:

« و هر کس در آسمانها و زمین است از آن اوست و کسانی که نزد او هستند

 از پرستش او سرباز نمی‏زنند و خسته نمی‏شوند! » (19/انبیاء)

 

ادب اسماعیل،   تسلیم به فرمان الهی!

از جمله آداب انبیا ادبی است که خدای تعالی از خصوص اسماعیل علیه‏ السلام در قصه ذبح نقل کرده و فرموده:

«  فبشرناه بغلام حلیم، فلما بلغ معه السعی قال یا بنی انی اری فی المنام انی اذبحک فانظر ما ذا تری؟  قال یا ابت افعل ما تومر ستجدنی ان شاء الله من الصابرین!»

« و چون او همراه پدر به سنّ‏ کار و کوشش رسید، گفت:

  • ای پسرک من! من پیوسته در خواب می‏بینم که تو را سر می‏برم. بنگر که رای تو چیست؟ گفت:
  • ای پدر من! آنچه را دستور یافته ‏ای انجام ده!  اگر خدا بخواهد مرا از صابران خواهی یافت !»                                         (101و102/صافات)

گر چه در صدر کلام اسماعیل علیه ‏السلام‏، ادب نسبت به پدر رعایت شده، لیکن در ذیلش ادب را نسبت به پروردگار خود رعایت نموده، با این که رعایت ادب نسبت به پدری چون ابراهیم خلیل ادب خدای تعالی نیز هست، و کوتاه سخن، وقتی پدرش خواب خود را برایش نقل کرد و چون این خواب به شهادت خود اسماعیل که گفت: به جای آر آن چه را که بدان مامور می‏شوی! ماموریتی الهی بوده از این جهت پدرش به وی دستور داد که در باره خود فکری کند و رای خود را بگوید، و این هم خود ادبی بود از آن جناب نسبت به فرزندش .

اسماعیل هم در جواب عرض کرد: ای پدر! بجای آر آنچه را که بدان مامور می‏شوی! او نیز رعایت ادب را نسبت به پدر کرد و نگفت که رای من چنین است! گویا خواست بگوید من در مقابل تو رایی ندارم و از همین جهت کلام خود را با لفظ ای پدر آغاز کرد و نگفت: اگر می‏خواهی به جای آر، تا پدر را در مقابل قبول قطعی خود دلخوش سازد .

مضافا بر این که با این اعتراف از اسماعیل که این خواب امری است که ابراهیم باو مامور شده تصور نمی شود که اسماعیل تردید داشته باشد در ماموربه و امتثال پروردگار نکند.

ادب دیگری که اسماعیل بکار برد این بود که گفت: بزودی خواهی یافت که من از صابرینم ان شاء الله!  زیرا با این کلام خود نیز پدر را خشنود نمود، همه اینها ادب او را نسبت به پدرش می‏رساند.

ادب را نسبت به خداوند هم رعایت نموده زیرا وعده ‏ای که راجع به تحمل و صبر خود داد به طور قطع و جزم نبود، بلکه آنرا به مشیت خداوند مقید ساخت، چون می‏دانست که وعده صریح و قطعی دادن و آنرا به مشیت پروردگار مقید نساختن، شائبه ادعای استقلال در سببیت است و ساحت مقدس نبوت از این گونه شائبه‏ ها مبراست .

 

در کتاب پنجاه و هفتم شما این مطالب را می خوانید:

 

مقدمـه مــــولــــف                                                                 5                                            بخش اول:  تفسیر و تحلیل گفتمان های راهبردی قرآن    

فصل اول : تفسیر و تحلیل گفتمان های قرآن در خلقت آدم (ع)        7

قراردادن جانشین خدا در زمین، گفتمان خدا با ملائکه

روز الست!    گفتمان خدا با ذریه بشر

دشمن تکوینی برای انسان،  گفتمان خدای سبحان با ابلیس

اولین فریب شیطان و نتایج آن!    

گفتمانی در رجم شیطان، مهلت دادن او تا روز معین

فصل دوم : تفسیر و تحلیل گفتمان های قرآن در سرنوشت نهائی انسانها     21

گفتمانهای اصحاب اعراف

گفتمانهای اهل بهشت

گفتمانهای  اهل جهنم

پوچی وعده های شیطان،  گفتمان سیاهی لشکر کفر با روسای خود

گفتمانی در برزخ و دوزخ

در رستاخیز تردیدی نیست!     گفتمان اصحاب کهف

فصل سوم : درس هائی از گفتمان پیامبران با خدا                    36

مقدمه:

گفتمان پیامبران با خدا،  الگوهای اخلاق و ادب

ادب اسماعیل،   تسلیم به فرمان الهی!

ادب یعقوب،   من از رحمت خدا مایوس نیستم !

ادب یوسف، رجحان زندان بر تسلیم شهوت زنان

ادب سلیمان ،  درخواست توفیق عمل صالح و شکر نعمت

فصل چهارم :  تفسیر و تحلیل گفتمان نوح با خدا                      42

فرزند تو از اهل تو نیست!

فصل پنجم : تفسیر و تحلیل گفتمان ابراهیم با خدا                      48

درخواست ابراهیم(ع) برای دیدن زنده کردن مردگان

فصل ششم : تفسیر و تحلیل گفتمان های موسی با خدا                57

بعثت موسی،   گفتمان خدا با موسی در کوه طور

درخواست رویت خدا !    گفتمان خدا با موسی در میقات

فصل هفتم : تفسیر و تحلیل گفتمان های قرآن درباره مریم و عیسی و یحیی  66

گفتمان مادر مریم با خدا

در آرزوی ذریه طیبه !   گفتمان زکریا  با خدا

ایجاد آمادگی برای تولد عیسی «ع»

بشارت تولد مسیح، عیسی پسر مریم!

مفهوم کلمه « عیسی»

گفتمان خدا با مسیح درباره شرک پیروان او

فصل هشتم : تفسیر و تحلیل گفتمان ایوب (ع) با خدا                 84

بلاهای ایوب، نمونه ای از امتحان الهی

فصل نهم : تفسیر و تحلیل گفتمان یونس(ع) با خدا                   88

دعائی از بطن ماهی !

تادیب یونس!    و  تسبیحات نجات دهنده

فصل دهم : گفتمان های خدا با رسول الله(ص)                         93

دعاهائی که خدا به رسولش آموخت!

قل اللهم مالک الملک!

قل اللهم فاطر السموات و الارض !

قل الحمدلله !

قل انّ صلاتی و ... !

قل رب زدنی علما !

قل رب اعوذ بک ...!

ارائه جامعی از ایمان رسول الله و امتش 

معرفه های رسول الله!    گفتمانی بین خدا و رسول و امت

آنچه از پروردگارت به تو نازل شده حق است!

به یقین تو از مرسلینی!   تاکید ی بر رسالت رسول الله(ص)

گوشزد وظایف رسول!   دلداری رسول الله(ص)

چه خلق عظیم داری!  ای محمد!

تا هرجا که راضی شدی شفاعت کن امت را !

درود خدا و ملائکه او  بر پیامبر